محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3987
تاريخ الطبرى ( فارسي )
زن تسليم شدى ، ديگر آنكه ترا كسان پيش من آوردند چنان كه بردهء فرارى را پيش صاحبش مىكشند ، و از من قرار و پيمانى ندارى ، چه اطمينان دارى كه گردنت را نزنم ؟ » عدى گفت : « تو بر من تسلط يافته اى ولى مىدانم كه بقاى من مايهء بقاى تو است و هر كه موجب هلاك من شود مواخذه بيند سپاههاى خدا را در مغرب ديده اى و دانسته اى كه در موارد خيانت و پيمان شكنى چگونه در كار خداى مىكوشند ، خطا و لغزش خويش را با توبه و عذر گناه تلافى كن از آن بيش كه دريا موجهاى خويش را سوى تو افكند كه اگر در آن هنگام پوزش خواهى نپذيرند و اگر به هنگامى كه قوم سوى تو آمده باشند صلح خواهى بينى كه از تو دورى كنند و مادام كه سوى تو نيامده باشند اگر براى جان و كسان و مال خويش امان خواهى از تو دريغ نكنند . » يزيد به دو گفت : « اين كه گفتى بقاى تو مايهء بقاى من است ، اگر بقاى من به بقاى تو وابسته است به خدا مرا به اندازهء آب خوردن پرنده اى هراسان باقى ندارد . اينكه گفتى هر كه مايهء هلاك تو شود مواخذه بيند ، به خدا اگر ده هزار كس از مردم شام به دست من باشند كه منزلت همگيشان برتر از تو باشد و به يك جا گردن همه را بزنم ، باز هم جدايى و مخالفت من به نزد آنها مهمتر و هول انگيزتر از كشتن آن گروه است و اگر بخواهم كه آن خونها را نديده گيرند و مرا در بيت المالهاى خويش دخالت دهند و نصيبى بزرگ از قدرت خويش به من دهند به شرط آنكه از جنگ دست بدارم چنين مىكنند . فراموش مكن كه اگر كسان ما سوى آن قوم روند ، ترا از ياد ببرند و همه عمل و تدبيرشان براى نجات خودشان باشد و ترا به ياد نيارند و به تو اهميت ندهند . « اما اين كه گفتى ، كار خويش را ببين و عذر بخواه ، و چنان كن و چنين كن . به خدا از تو مشورت نخواستم كه تو دوست و نيكخواه من نيستى و اين همه